تبلیغات
تنهاییم را با تو قسمت می کنم......سهم کمی نیست! - آبی
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

آبی

   نوشته شده توسط: مژگان    

     لحظه ای به زیباییِ آبیِ کاسه لعابیِ  کنار دستم می اندیشم  وبعد به ناخن های تمیز سوهان کشیده ام.سکوت و  شب روی دست هایم نشسته است .من و جیر جیرک ها همچنان بیداریم... سنگینی ...سنگین.....بسیار سنگین.....شاید از.....و یا شاید...... چشم هایم را درون کاسه می اندازم . گلو و حنجره ام را نیز. گوش هایم  درون کاسه در کنارشان جای می گیرد. حالا لحظه ای حس می کنم آزادم. اما نه.... کافی نیست ...... سنگینی.....سنگین....بسیار سنگین.... شاید سنگینی از تپش قلبی است که هنوز آرام و سرفراز در سینه می تپد؟؟؟ قلبم را کنار چشم ها وگوش ها و گلویم درون کاسه می گذارم.... حالا آماده ام!  چهار زانو می نشینم و فکر می کنم به سرایش شعری که از لمئه ی وجود میاید.... آه زانوانم.... چقدر این زانوان  سنگین است..... چقدر در بندم....سنگین....بسیار سنگین.... زانوان و پا ها و معده و روده و را در کاسه می اندازم.....  تیزیه دنده هایم  خشونت  است و ریه هایم سنگین است از کسیژنِ آغشته به عطر اقاقیایِ حیات همسایه..... آن ها هم در کاسه جای می گیرند، هرسه شان: دنده ها و ریه ها و اقاقیا.....باد .....باد می وزد آرام آرام در این شب مخملی..... تابِ نوازش مو بر روی گونه ام نیست.  قیچیشان می کنم میسپارم به  باد تا برودبرسد به دست یارکه در همین نزدیکی هاست ! تا برود و گسترده شود در تمام جهان.......من ماندم و دو دست ویک مغز....نیمه ی چپ مغزم برای کاسه... فقط رویا هایم را می خواهم ......منطق و استدلال و صلاح و مصلحت برای کاسه....رویاهایم را می خواهم... رویاهایم را تا بنویسمشان.... تا بدانندو بدانی که اگر باد توانست موهایم را به تو برساند رویاهایم را نیز می تواند در رویاهایت گره بزند تا در بیداری فراهم کنی وقوع را و فراهم کنم.

لحظه ای آزادم و رها و سبک... اما فقط لحظه ای!.....مرا بس است این لحظه تا توانِ اینکه  بازبه صبحی  که سلام می کند بپیوندم... کاسه را بر میدارم... متحیر از سبکیِ کاسه..... همه را سر می کشم.... وحالااین منم که  اینبار میدانم سنگینم از سنگینی ِ نبودِ توست و همراهم با نفس هایی که از رنجِ این کشف بویِ اقاقیا می دهد!


Can better posture make you taller?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:02 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and
it pinched her ear. She never wants to go back! LoL
I know this is entirely off topic but I had to tell someone!
How does Achilles tendonitis occur?
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:14 ب.ظ
excellent post, very informative. I'm wondering why the other specialists of this sector do not realize this.
You must continue your writing. I'm sure, you've a great readers' base already!
http://isabellevillatora.wordpress.com/
شنبه 14 مرداد 1396 09:44 ق.ظ
hello there and thank you for your information – I have
certainly picked up anything new from right here.
I did however expertise a few technical issues using this site,
as I experienced to reload the site lots of times previous to I
could get it to load correctly. I had been wondering if your hosting is OK?
Not that I'm complaining, but slow loading instances
times will sometimes affect your placement in google and could damage your quality
score if ads and marketing with Adwords. Anyway I am adding this RSS to
my email and can look out for a lot more of your respective fascinating
content. Make sure you update this again very soon.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:37 ب.ظ
Magnificent site. Lots of helpful information here.

I'm sending it to some pals ans additionally sharing in delicious.

And certainly, thanks to your effort!
رضا
جمعه 8 اردیبهشت 1391 04:50 ق.ظ
خیلی خوب بود
دوست داشتم نوشتت رو
مرتضی
جمعه 8 اردیبهشت 1391 04:22 ق.ظ
سلام دوست عزیز ،وبلاگ جالبی داری ،دوست دارم باهم تبادل لینک و برو بیا و اظهار نظر داشته باشیم،اگه موافقی و افتخار میدی منو با عنوان دوست آخرالزمانی یا بصیرت آخرالزمانی لینک بفرما و دوباره بفرما که شما رو با چه عنوانی لینک نمایم.امیدوارم موفق باشی ، همیشه و همیشه.
مهدی
جمعه 8 اردیبهشت 1391 02:12 ق.ظ
لحظه ای آزادم و رها و سبک... اما فقط لحظه ای!

به خدا خیلی ها در ارزوی همین یک لحظه هستند... . دوست دارم همچین تجریبه ای رو داشته باشم! شاید مثل وقتی میمونه که کتاب های نیچه و صادق رو میزته... مخت سنگینی میکنه...یه نخ سیگار میکشی ... بعدش یه دیازپام 10م ...بعدش هیچی نمیفهمی... سبک..
ahmad
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 02:10 ب.ظ
سنگینی ِ بودن، از نبودن چیزی است که وقتی سمت راست مغز را هم توی کاسه گذاشتیم می فهمیم چیست...
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 12:36 ب.ظ
لحظه ای آزادم و رها و سبک... اما فقط لحظه ای!

به خدا خیلی ها در ارزوی همین یک لحظه هستند... . دوست دارم همچین تجریبه ای رو داشته باشم! شاید مثل وقتی میمونه که کتاب های نیچه و صادق رو میزته... مخت سنگینی میکنه...یه نخ سیگار میکشی ... بعدش یه دیازپام 10م ...بعدش هیچی نمیفهمی... سبک..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر