تبلیغات
تنهاییم را با تو قسمت می کنم......سهم کمی نیست! - حسین منزوی
جمعه 19 اسفند 1390

حسین منزوی

   نوشته شده توسط: مژگان    

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود


What makes you grow taller during puberty?
شنبه 25 شهریور 1396 10:24 ق.ظ
This piece of writing will assist the internet people for setting up new website
or even a weblog from start to end.
ettamaurer.weebly.com
شنبه 14 مرداد 1396 09:11 ق.ظ
Hi there! Someone in my Myspace group shared this website with us so
I came to look it over. I'm definitely enjoying the information.
I'm book-marking and will be tweeting this to my followers!
Superb blog and terrific design.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:43 ق.ظ
Hi there, I wish for to subscribe for this website to get newest updates,
therefore where can i do it please help out.
رضا
سه شنبه 23 اسفند 1390 04:33 ب.ظ
ما شکیبا بودیم .

و این است آن کلامی که ما را به تمامی

وصف می تواند کرد ...

ما شکیبا بودیم .

به شکیبایی بشکه یی بر گذر گاهی نهاده ؛

که نظاره می کند با سکوتی درد انگیز

خالی شدن سطل های زباله را در انباره ی خویش

و انباشته شدن را

از انگیزه های مبتذل شادی گربه گان و سگان بی صاحب کوی ،

و پوزه ی ره گذاران را

که چون از کنارش می گذرند

به شتاب

در دستمال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر

پنهان می شود .

ای محتضران

که امیدی وقیح

خون به رگ هاتان می گرداند!

من از زوال سخن نمی گویم

یا خود از شما – که فتح زوال اید

و وحشت های قرنی چنین آلوده ی نامرادی و نا مردی را

آن گونه به دنبال می کشید

که ماده سگی

بوی تند ماچه گی اش را –

من از امید بی هوده سخن می گویم

که مرگ نجات بخش شما را

به امروز و فردا می افکند :

(( مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید

از کجا که هم از نیمه ی راه

باز نگشته باشد؟ ))
Reza
جمعه 19 اسفند 1390 05:08 ب.ظ
حرف که میزنی انگار
سوسنی درصدایت راه می رود
حرف بزن
میخواهم صدایت رابشنوم
توباغبان صدایت بودی
وخنده‌ات دسته کبوتران سفیدی
که به‌یکباره پروازمیکنند .
تورادوست دارم
چون صدای اذان درسپیده‌دم
چون راهی که به خواب منتهی میشود
ترادوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری درتبعید
تونیستی
وهنوزمورچه‌ها
شیار گندم رادوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود

ومن
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد

غلامرضا بروسان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر